ش شهاب

 " ش شهاب "

 

نامه ای برای شهاب

 

سلام

یادت نمی یاد، منم یادم نمی یاد. ولی حتماً اولین باری که راه افتادیم و به زمین خوردیم، گوشه چشمامون اشک جمع شده بوده، حتماً ملتمسانه به دور و برمون نگاه می کردیم که الان مامان می یاد دستمون رو می گیره یا  بابا، یا بقیه. ولی هیچکس پا جلو نذاشت!

کمی هم دست و پامون درد گرفته بود؛ هرچی باشه اولین بار بود که خورده بودیم زمین.

حالا دیگه کم کم اشکمون همه سرازیر شده حتماً؛ لجمون هم در اومده! آخه همه دارن نگاه می کنند و هیچکس جلو نمی یاد تا بلندمون کنه.

نیرومون رو جمع کردیم توی دستامون اول، آروم چهار دست وپا شدیم و بعد کم کم بلند شدیم. همین که روی دو تا پاها مون ایستادیم و چند قدم برداشتیم ، خودمون رو با تلو تلو خوردن رسوندیم تو بغل مامان تا یک دل سیر گریه کنیم.

همه خندیدند و خوشحال شدند. یک دفعه بابا حتماً گفته بود: پسرم داره مرد می شه. مامان هم گفته: اون مرد کوچیک منه.

ما هم که هنوز گیج بودیم؛ اون وقت حالیمون نبود که اگه اون لحظه اول کسی اومده بود و دستمون رو گرفته بود، دیگه هیچ وقت بلند شدن رو یاد نمی گرفتیم.

خدایا هیچ وقت بابت اون اولین بار که زمین خوردم شکرت نکردم. شکرت خدا! تلخیش یک بار بود و شیرینیش هزار بار رفت زیر لبمون.

یادت هست یا نه؟! یادت نیست شهاب ولی حتماً این طوری بوده.

همیشه پس می شه پا شد. یاد گرفتیم یک بار.

******************* 

 

چند روز پیش فیلمی از مراسم خاک سپاری فروغ فرخ زاد دیدم. پس زمینه صدای فروغ بود که یکی از شعر هاش رو می خوند. توی زمینه هم کلی آدم بودن. نیما، سایه، فریدون، و شاید سیمین...

نمی دونم اسم شعر چی و توی کدوم کتاب شعر های فروغ هست ولی

...

بی چاره مردم

دل مرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسد هاشان

از غربتی به غربت دیگر می رفتند

و میل دردناک جنایت در دستهایشان

متورم می شد،

...

و هیچکس نمی دانست

نام آن کبوتر غمگین

که از قلب ها گریخته

ایمان است!

...

آه ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صداها.

**************** 

چند روز پیش هم ایمیلی به دستم رسید. یکی از نوشته های دکتر شریعتی. که باز هم به دلم نشست. از صندوقچه دل می گفت که پر می شه از کلی حرف های نزده. و وقتی به خودمون می یایم که دیگه فرصت گفتن اون حرفا رفته. حیفمون می یاد که " دوستت دارم " ها رو خرج کنیم.

 نمی دونم چرا. ولی شاید چون از خود هامون می ترسیم. به قول پناهی:" عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم!"

شاید حساب کتاب هایی می کنیم، ما آدم های حساب گر. حتی برای دوست داشتن حساب کتاب می کنیم.

شاید مطمئن نیستیم...شاید... شاید...

شاید اشکال از اجدادمون هست. اگه اون ها رسم می کردند بعد از گفتن هر " سلام " یک " دوستت دارم " هم گفته بشه، اون وقت صندوقچه های دلمون پر نمی شد که ندونیم حالا چه کار باید کنیم.

- سلام دوستت دارم.

- علیک سلام دوستت دارم.

می شد ها! نه؟!

 

*******************  

این دوتا جدیداً پس از مدتی کار کوتاه کردن و کار نکردن... با خودم فکر می کنم خوبه که خودم از شعر هام شیرین ترم.

  

ظلمت این کوچه را تا به آخر حدی نیست،

هرچند به گمان کوچه ای بن بست است،

و چنان سرد که به جز لرزیدن از در این خانه تا دری دیگر

و از چراغی روشن تا چراغی خاموش

چاره ای بر تن نیست،

گوش می کنم

فریاد خاموش مشتی خواب آلوده را

     - که جز سکوتی مخفیانه

       از زبانی گشته از ترس پنهان پشت لب هایی خشک -

یا ناله سگ های شب های سرگردان سرد

یا که هق هق بوفی کر

هیچ دیگر در فضای این شهر

نغمه ای بر ساز نیست،

شعله خواهم تا بر افروزم ولی

جز به سیگاری که بگردانی به انگشتان خویش

تا به دودش گرم گردد سینه ات لختی چند

آتشی دیگر در کار نیست،

روی جا پا های مانده بر دلم

پا می گذارم

 پا می گذارم پا

تنگ می گردد به مردن این دلم

وقتی که چیزی

برای ماندن

دل خواه نیست.

 

 

****************************      

  

غصه نخور آدمک

        داغون می شی کم کمک

بعد می بینی یک دفعه

       زندگیت شده یک آش بی مزه ی بی نمک،

  

غصه نخور آدمک

         پیر می شی کم کمک

بعد می بینی چه ساده

        باختی تو بازی چند تا شکلک،

  

راستی آی آدمک

        یادت بازی الک دو لک ؟!

چه دل ساده ای بود

       دلی که شورمی خورد توی بازی چرخ و فلک،

  

چی شده حالا آدمک

      دنبال چی می گردی که هی می کشی سرک ؟!

چی رو پنهون می کنی

     توی دلت، دل اندازه یک صندوق قلک؟!

  

تازه حالیت شده که بی چاره آدمک

     بوده عمری بازیچه مشتی صورتک

توی خیمه شب بازی دنیا

     نقشش بوده نقش یک ساده مترسک،

 

غصه نخور آدمک

      تموم می شه این بازی هم کم کمک

بعد می بینی رفتی تو بالا

       بالای بالا تا اوج اون هفت فلک.

 

   

***************‌  

حرف آخر:

 خدایا قدرت دوست داشتن، دوست یافتن و دوست ماندن را به من، نه به ما ، به هرکس که دوستش داری ببخش.یا علی مددی.

 

/ 5 نظر / 92 بازدید
دیوتیما

سلام .نوشته هات رو دوست دارم .چون خودت هم برای خیلی عزیزی. اینکه مینویسی حس خوب زندگيه یعنی هنوز گوشه ذهن بشر يه چيز تپنده داره اعلام زنده بودن ميكنه. هيچ وقت فكر نميكردم اينقدر دلتنگ لحظه هايي بشم ك قرار بود براي هميشه تبعيدشون كنم به فراموشخانه ذهنم-دلم براي جلسه ها براي بحث ها براي نمي دونم ها براي اختلاف نظر ها تنگ شده آخه اينجا همه انگار همه چيز رو ميدونن اما نميدونن فهميدن يعني چه. هيچ كس نظر مخالف نداره چون اصولا نظري ندارن.كم نياوردم اما به خودم اين حق رو ميدم ك بگم ميترسم ازاين همه سردرگمي و ترديد ميون چرا ها. انگار تو شكاف عميقي ك بين ظاهر و باطن آدمهاست افتادم دست و پا ميزنم و فرو تر ميرم. طنابهايي ك از سقف اين مرداب آويزه همه پوسيدن.منتظر يك طناب از طرف خدام ك خودم رو بكشم بالا

دیوتیما

سلام نوشته ها زيبات رو خیلی دوست دارم.خودت هم برام خیلی عزیزی. نوشته هات ساده مثل حس خوب زندگيه. یعنی هنوز گوشه ذهن بشر يه چيز تپنده داره اعلام زنده بودن ميكنه. هيچ وقت فكر نميكردم اينقدر دلتنگ لحظه هايي بشم ك قرار بود براي هميشه تبعيدشون كنم به فراموشخانه ذهنم-دلم براي جلسه ها براي بحث ها براي نمي دونم ها براي اختلاف نظر ها تنگ شده آخه اينجا همه انگار همه چيز رو ميدونن اما نميدونن فهميدن يعني چه. هيچ كس نظر مخالف نداره چون اصولا نظري ندارن.كم نياوردم اما به خودم اين حق رو ميدم ك بگم ميترسم ازاين همه سردرگمي و ترديد ميون چرا ها. انگار تو شكاف عميقي ك بين ظاهر و باطن آدمهاست افتادم دست و پا ميزنم و فرو تر ميرم. طنابهايي ك از سقف اين مرداب آويزه همه پوسيدن.منتظر يك طناب از طرف خدام ك خودم رو بكشم بالا

زهرا

سلام،متن قبل رو دوست داشتم،شايد به حال و هواي الانم ربط داشت، و اين فيلمي كه گفتين.. ميخوامش... خانه سياه است رو ديدين؟؟؟

زهرا

سلام این فیلم خاکسپاری فروغ رو دیدم.. واقعن جالب بود.. اخوان و بیضایی و شاملو و.... پسرخونده ی فروغ حسین و ... خیلیای دیگه هم بودن که نشناختم...

فرشاد

سلام خوبین وبلاگ جالب دارین اگه دوست داشتین به وب منم سربزنید[ماچ]