خ خدام

"خ خدام"

 

 

این نوشته رو پیش از حال الانم نوشتم. پیش از اتفاق امروز. اگه نه نمیدونم...

موندم، بد جوری موندم، خیلی بد جوری. بد تر از همیشه. شاید حق با بقیه است، همه کسایی که تو این چند روز با من حرف زدند و همه یک حرف می زدند.

آدم های دور و برم رو که می بینم، می خوام داد بزنم بگم: بد جوری بی انصافید که نمی دونید تو چه حالیم!

ولی خوب حال من به اون ها چه؟!

حال من حتماً به خودم ربط داره و خدام.

آهای خدام... آهای...

 

اما نوشته:

نمی تونم شروع کنم. کلی حرف داشتم ولی حالا...

می دونم مشکل کجاست، کمی بیشتر از یک خورده داغونم. شایدم:

Every big winner has to be good loser too, every good Harvard man knows that.

 

می دونید که این جمله مال کجاست؟!

 

 خدا رو شکر امسال خوب شروع شد، برخلاف پارسال، حداقل می تونم بگم تا 3 روز پیشش خوب بود و بازم خدا رو شکر.

   

اما " خدا" . هست!؟ نیست!؟ پس چرا ساکت؟! پس چرا نیست؟!

خیلی وقت ها خیلی هامون شاید رو همون هست ونیست می مونیم. خوب در توبه بازه! بر می گردیم.

   

یادم تو دانشگاه بعضی از دوستان خدا پرستی رو ناشی از ترس و ضعف می دونستند و به من توصیه کردند با خوندن چند کتاب روانشناسی و خودشناسی  واقعیت رو پیدا کنم.

قبول کردم گفتم هرچی باشه ضرر نداره، به قول اونا حداقل بعد این 20 سال رو می فهمی.

بین کلی کتاب یک کتاب فروشی یکی رو انتخاب کردم که اسمش بیشتر به هدفم می خورد. "قدرت اراده".

گفتم حتماً خودش، حتماً از اراده انسان می گه و خدا، خداحافط.

باور می کنید!؟ نویسنده تو مقدمه گفته بود: من تا امروز اشتباه می کردم، همیشه رو توانایی ها و خواست های آدم ها تأکید می کردم تا باور کنند خودشون از پس همه چیز بر می آیند. ولی حالا فهمیده ام که اراده و وجودی بالاتر و فوق ما انسان ها وجود داره که تنها راه رسیدن به موفقیت و سعادت و نجات اتصال به اون، اتصال به کسی که مالک همه چیز،هر چی می خواید یا آرزو دارید یا می تونه وجود داشته باشه، خدا!

جا خوردم!!

 این نوشته شاید دینی بود که باید ادا می کردم. 

گاهی دلم می گیره با خدام حرف می زنم، گاهی ازش شکایت می کنم و گاهی که انصاف دارم ازش عذر می خوام وشکرش می کنم.

پایان.

 

 این روزا می ترسم برم تو مرحله شکایت... اگه کسی این رو می خونه، هر جور دوست داره، دعا کنه یا آرزو کنه برام...

 

 

اما شعر:

این شعر ها رو هم پیش از امروز انتخاب کردم . حال الانم نیست ولی:

  

   

  اتفاق افتاد و شکست

  قفس تنهایی

  ریخت همه پرهای دل تنگی من

  و به یک باره پرید

  هوس پروازم

   نه دری داشت نه محدوده پروازی

  قفس تازه من.

 

 
**********************

 

  " این آخرین دیدار"

 

  من می شوم تکرار

  تو می شوی تکرار

  و باز می گویی

  زیباست چه زیبا

  این آخرین دیدار

  و باز می شوی گریان

  گویی که از شوق است

  شوق

  این آخرین دیدار،

  و حرف زنی بسیار

  ار آن گذشته ها

  از اولین دیدار

  گویی که بر یادت هست

  آن تا ابد یکتا

  و تعریف کنی آن را

  با صد به یادت هست آیا،

  و من به یاد دارم

  لحظه لحظه آن شب بی همتا

  که فکر می کردم

  هستم در آن تنها،

  پس شروع کردم

  با صدایی بلند

  خواندن آن بی نظیر شاهکار

  فریدون را،

  "بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

  همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم"

  تا رسیدم به اینجا

  "یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم"

  رفتی و من نگسستم، نرمیدم

  که یکباره گفتی

  اشتباه خواندی اینجا را

  " پای در دامن اندوه کشیدم

  نگسستم، نرمیدم"

  که به خود آمدم و

  دیدمت ایستاده

  در کنارم بر پا

/ 15 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نوید باقرپور

سلام.[گل] به دنبال نیاز روح و احساسم شبی در دفتر تاریخ به دنبال خدا گشتم خدای در دل تاریخ خدای برده ها بود و خدای کشتن انسان خدای ظلمت و طاغوت خدای جنگ انسانها برای تکه ای یاقوت خدایم کیست؟ خدای من همین جاست میان مهربانی ها میان سفره هامان کنار غصه هامان خدایم کیست؟ خدایم عطر گل چیدن خدایم شوق خندیدن خدایم قابل دیدن خدایی که به من می داد صدایی از نترسیدن

ارثی زاد

با سلام وبلاگ یک استکان غزل با معرفی کتاب من شاعرم همیشه کمی هم کبوترم و چند کتاب دیگر و غزل پلک بروز شد

روح خدا

سلام نازار تو چت شده بابا؟ ما تو دانشگاه هر وقت بن بست میشدیم میومدیم پیش تو.حالا کیا بودن به تو گفتن خداپرستیت بخاطر ترسه؟ بعد توهم رفتی تو کتابفروشی های جمهوری اسلامی دنبال کتابی گشتی که توش نوشته باشه خدا وجود ندارد. آره؟ همیشه آدم جالبی بودی زیاد فکر نکن پیر میشی شهاب جان حیفه حق حیات رو فقط یک بار به آدم میدن پیروز باشی

سید مهدی موسوی

سلام ممنونم از لطف بسیارت شعرها را هم خواندم و لذت بردم امیدوارم در نمایشگاه کتاب حسابی ببینمت...

محمد حسيني مقدم

نمی دانم چه حسی می تواند از این زیباتر باشد که نویسنده ای کتابش را در آغوش بگیرد. چه حسی می تواند قشنگ تر از این باشد که بسته کتابهایت را بگیری توی بغلت، کاغذش را بو بکشی، لمسش کنی، لب هایت را بگذاری روی مقوای جلدش ببوسیش و زیر لب بگویی: - به دنیای کثیف ادبیات خوش اومدی وبلاگ من به روز است با: خبرهایی از موج غزل پست مدرن در نمایشگاه و معرفی کتاب اولم: چگونه زرافه را توی یخچال بگذاریم؟ و در آخر شعری که قبلا از من جایی نخوانده اید: دیگر امید نیست به شهری که مردمش با گوسفند زنده قصاب می دهند...

محمد حسيني مقدم

جواد جان مرسی دو تومنی یه تومنی که مهم نیس خودت بیا ببینیمت کتابو من تقدیمت می کنم از نظرت راجع به شعر هم ممنون

محمد نوری

دوست عزیز سلام خواندمتان ولذت بردم امید که همیشه خدا شاعری کنید[گل]

کانی

باشه واست آرزو می کنم شایدم دعا[شوخی] آزاد باشی رفیق[گل]

سید جواد طباطبایی

سلام مهربان به روزم با: خدا حافظی با مریم تنها[گل] مطالبتون رو خوندم -حرفهایی واسه گفتن دارید-اما یه کم پراکنده سخن میگید -شعر نو هم یه کم طولانی بود - فکر میکنم یه مدت مطالعه کنید بد نباشه-شعر زیاد بخونید-شاد باشید

کمند

همیشه وقتی تنها و ناامید و ملول/تنت-روانت از دست این و آن خسته ست/همیشه وقتی رخسار این جهان تاریک/همیشه وقتی در های آسمان بسته ست/همیشه گوشه ی گرمی به نام دل باتوست/که صادقانه تر از هرکه با تو پیوسته ست/به دل پناه ببر!آخرین پناهت اوست/تورا چنان که تمنای توست دارد دوست[گل]