" ب بعدش "

" ب بعدش "

 

به "ب بعدش" رسیدیم، یعنی بعد از "الف آغاز" حالا نوبت "ب بعدش"، و بعدش؟! نمی دونم، چرا اصلاً بعدش؟! به قول یک قول معروف، اون قدر بعدش بعدش می کنیم که این "بعد"  می آد و می ره و ما هنوز... پس تا هست ، بهتره برم سر اصل مطلب.

اما اصل مطلبی هم نیست ، یعنی نمی شه گفت بین کلی حرف کدوم حرف اصلی تر و زودتر باید گفته شه، تا دیر نشده.

می خواستم نقل رطب خوردن خودم بگم. " بعد" گفتم که چی بشه، کی دوست داره منع بشه؟! چرا اصلاً باید بگم؟! چرا باید برا بقیه جالب باشه؟!

می خواستم بگم چند روز پیش که رفته بودم برا خرید تا وارد مغازه شدم، چند نفری که اونجا مشغول صحبت و بحث بودن تا من رو دیدن ساکت شدن و سریع رفتن دنبال کارشون. البته به علت وجنات جدیدی بود که یک سالی دارم!! اونا با دیدن یک صورت ترسیدن! می خواستم این رو بگم، ولی مگه خودم این جوری نبودم یا نیستم؟!

نمی دونم... می خواستم بگم که به زور خندم رو کنترل کردم و بجاش کلی تو دلم بهشون خندیدم .

می خواستم بگم بعد از این سر خوشی حسابی دمق شدم! آخه یک دفعه یاد ترس هام افتادم. آره! و بد تر از همه وقت هایی که عامل ترس یکی مثل خودم بوده. حالا که فکر می کنم چه طور داشته تو دلش بهم می خندیده، حالا که می فهمم چطور بازیچه تفریح و سرگرمی یکی دیگه شدم، حالا که می فهمم اجازه دادم به یکی که...آره، درد بزرگی فهمیدن.

می خواستم یک مشت از این حرف ها بگم، خوب شد نگفتم، دلیلی نداره بگم و کسی بخونه و "بعد " بگه خوب به ما چه مربوط؟!

 می خواستم آخرش هم مثل آدم های ریش سفید بزنم تو خط نصیحت که بابا ترسیدن یعنی اجازه سوءاستفاده از خودت رو به یکی دادن، سوءاستفاده از شخصیتت که مهمترین و باارزش ترین دارایی یک آدم، درعوض یکی با بازی با این مهمترین دارایت سرگرم شده و بهت می خنده!

می خواستم بگم ولی خوب نمی گم، به من چه، هرکی اختیارشو داره. تازه یکی دو لاخ سفید که بیشتر تو محاسن ما نیست، که اونم فقط خودم می دونم!

می خواست بگم که می گن! بهترین کار وقت ترسیدن لبخند زدن، یعنی تا یکی بهت گفت "پخ" تو لبخند بزنی، یک لبخند عاقلانه البته!

"بعد" گفتم بابا ترسیدن از این کار (لبخند زدن) که راحت تره! بذار هرچی می خواد بشه! راضی باش به رضای خدا، هرچی هست! یعنی ترسیدن تو این رضا هست!؟ نیست!؟ من چه می دونم.

یاد یک حرف از " ارمیا" می افتم، می گم خوش به حالش.

"اون قدر کارمون پهلوی خدا گیر است که دیگر بنده های خدا به حساب نمی آیند. "

ولی خوب این حرف هم مال توی یک رمان، رمان!

 

                                          ****************

 

آخر خرداد تو روزنامه ها چشمم به عکس یکی خورد. یکی که به قول بعضی از این مدرن و پست مدرن ها، همه چی رو قاطی کرد داد خورد ملت، " بعد" هم خودش گیج شد هم بقیه رو گیج کرد!

چی بگم ، من که خیلی وقت هیچ بحثی ندارم با هیچکی، مدرنیته هم که به ما نمی خوره، حداقل به قیافمون، فقط یک جمله تو جوابشون بس : یک آدم کلاج، خطوط راست رو هم کج می بینه و "بعد" می گه خط ها کج اند!!

کمتر کسی این طور پیدا می شه، برا من که عجیب و باورش سخت :

 " قلمم را بشکنید، زبانم را ببرید و لبهایم را بدوزید، حسرت یک آخ را بر دلتان  می گذارم.  "

 

چه بشری بوده، حالا سوزن رو ولش، بگو یک پخ تا دو متری پرواز کنیم!

معلوم دیگه، دکتر از ما هم از مدرنیته دورتر بوده، خیلی دیگه پرت بوده، وگر نه این حرف ها چی!

این شعار ها چی!

ای بابا باز داریم به بحث "انسانم آرزوست" نزدیک می شیم، آقا این به ما چه؟! قبلاٌ که گفتیم هیچ ربطی به ما نداره ( رجوع شود به الف آغاز)!!

 

                                             ***************

 

داشت یادم می رفت، چریک ترین دکتر یا دکترترین چریک دنیا رو...

" من اما از کودکی همواره چشم به آسمان می دوختم و دوست داشتم همراه با نگاهم از این زندگی خاکی رها شوم"

                                                                                                        م.چمران

                                            ***************

   

چند تا دل ضربه دیگه مال همین چند روز اخیر. تصحیح نشده، می گن باید بشه ولی چنین عادتی ندارم.

 

 وقتی که احساس تنهایی می کنی،

کز می کنی،

پاهای جمع شده را جمع تر

می فشاری به سینه

 بیشتر،

چون کودکی کوچک می کنی خود را،

تازه می بینی

چقدر زود بزرگ شده است،

کودکی که هنوز تمام نکرده بازی خود را!

 

 ********************

ای دو چشمانت تمام راز من

ای فدای آن دو راز این جان من

بر شب تارم چو ماهی، تو بتاب

ای فدای روی ماهت  جان من

 *********************

وقتی که بازی مساوی برده دارد

مرده در قبر خویش هنوز هم جان دارد

بیهوده به زندگی اصرار دارد

آنکه چون من هزار سوال بی جواب دارد

 

گیرم که تیغ تیزی هم به دست دارد

اما چه خبر از خنچر پشت سر دارد؟

آدم که از ازل نشان حماقت دارد

بیهوده امید به اعجاز مجدد دارد

 

نمودونم زیاد عجله کردم یا شاید باید یک کم صبر می کردم. ولی چیزی که دم دستم بود رو گفتم .حتی این دل ضربه ها رو، دنبالشون نگشتم. چی بگم!

" حقاٌ چیزی که باید گفته بشه گفته می شه، چیزی هم که نباید گفته بشه، خوب نمی شه  . یا علی مددی.  " 

  
نویسنده : شهاب آراسته ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢
تگ ها : شهاب آراسته