ض ×

ض Х

 

" دلتنگ ترین آدم اینجا هستم

دلخسته ترین، خسته دنیا هستم

من هستم ومن هستم ومن هستم ومن

ای تنهایی! چقدر تنها هستم"

 "دکتر مهدی موسوی"

بعضی وقت ها یک کارهایی انجام می دیم، یک قول هایی می دیم، یک شرط هایی می ذاریم که خودمون هم توش می مونیم. این حرف به حرف نوشتن من هم شده همین حکایت! البته یک خوبی هم داره اون هم این که می تونم دیر به دیر به روز شدن رو بندازم به گردن این حروف! به عنوان مثال همین "ض" که مشتی کلمه مثل ضرر و ضرورت و ... دم دست ترین موضوع هم این هست که اسم دختری با " ض " شروع بشه که براش یک منظومه بنویسی که باز هم از این نظر "ض" مفلسی بیش نیست!!

اما ضربدر! علامت زیاد شدن یک دفعه توی ریاضی، علامت خطا در منطق روزانه ما و علامت اخطار یا بهتر بگم علامت "غ ق ق" بودن در زندگی روزانه ماست!! اما چرا ضربدر موضوع "ض" من شد.؟! بخوام فلسفه براش ببافم زیاد می شه ولی کوتاه می گم یک علامت اخطار که این روزها باعث مشغولیت ذهن من شده...

 مقدمه کافییه! در باره شعر و ظهور افراد و دیدگاه های مختلف در شعر می خوام بنویسم.

 

***

 

یکی از واقعیت های تاریخی شعر ما و کلاً شعر این هست که با توجه به فضای موجود در جامعه جوهره درونی شعر و حتی بالاتر از آن فرم و ساختار شعری دچار دگرگونی می شود. از دید صاحب نظرانی شعر در طبقه ای پایین تر از الهام جا می گیرد و الهام خود در طبقه ای پاییت تر از وحی در مکاتب دینی است. دلیل این است که شعر نشان دهنده خواست ها و اعقاید و احساسات شاعر است و آنچه منطقی است حتی در مورد یک فرد در دوره های حتی کوتاه این موارد کاملاً ثابت نیست چه برسد در فاصله بین نسل های  مختلف.

نمونه  مناسبی که می توان ذکر کرد اشعار میرزاده عشقی است که قالبی به نام غزل اجتماعی را معرفی کرد که با وجود حفظ ریتم غنایی از لحاظ موضوعیت نوعی ساختار شکنی محسوب می شود. که بی شک زایده زمان خاص و نیاز خاص جامعه بوده.  داستان شعر نو و نیما یوشیج هم همین است. شاعر به دنبال ساختاری برای انتقال مفهوم خود و درک مخاطب به شکلی مناسب ، تأثیر گذار وهم زمان بوده است.

این نکته اول. اما بحث دوم ورود جریان ها و افراد به شعر است. یکی از عوامل ورود افراد به حوزه شعر ( اگر باور به شاعران ذاتی و ذاتی بودن شعر دارید، این امر و این گونه شاعران مورد نظر من نمی باشند) و حتی کامل تر از آن حوزه ادبیات، محدودیت در بخش های دیگر جامعه برای حظور آنها می باشد. گفتن خواسته و نظرات به زبانی متفاوت که باعث خلق آثار نو و متفاوت با روند جاری و معمولی ادبیات در یک جامعه می شود. مثل غزل اجتماعی در جامعه ما، اشعار مقاومت در ادبیات عرب، اشعار آلنده در ادبیات آمریکای لاتین و اصلاً کتاب های افرادی مثل کافکا، نیچه، سارتر و... که نظریات و دیدگاه های خود را باخلق آثاری تأثیرگذار در ادبیات جهان، بیان کردند ( این ادعا با مقایسه این افراد با نویسنده هایی چون شکسپیر، تولستوی، ژول ورن و...نمایان تر می شود).

اما بحث اصلی نحوه این حظور است. خواه نا خواه این گونه ورودی ها به حوزه ادبیات نه تنها بر جامعه که حتی بر جریان های موجود در ادبیات تأثیر گذار می باشند ، گاهی باعث ایجاد تقابل می شوند و گاهی همراهی دیگر بخش ها را نیز جلب می کنند. الزامی که وجود دارد این است که فضای ادبیاتی تغییر نکند؛ به عنوان مثال تبدیل به فضای سیاسی یا اقتصادی نشود. بحث فضای سیاسی که مصداق بیشتری در مورد جامعه و تاریخ ادبیات ما دارد را کمی باز می کنم. در سیاست ( نمونه کامل ماکیاولی) حظور و برخورد با دیگران از موضع قدرت حرف اول را می زند؛ اصل اثبات شده: اگر نزنی می خوری، در سیاست جاری است؛ در سیاست باید فضا را به صورت مدیریت شده آشفته کنی تا به هدفت برسی؛ مقصد وسیله را توجیح می کند، دروغ، تهمت، توهین و... همه وسیله اند؛ باید توانایی و اعتماد به نفس تخریب کردن هر حقیقتی را داشته باشی؛ دل رحمی و گذشت یعنی موضع ضعف و ضعیف حقی ندارد، هیچ حقی در هیچ مورد( نظریه نیچه در مورد ابر مرد) و نمونه های دیگر. حال فکر کنید این خصوصیاتی ذاتی و مورد نیاز حوزه سیاست  وارد حوزه ادبیات شود!! دیگر چیزی از ادبیات باقی می ماند؟! واقعیت آن است که ادبیات دریایی هست و جریان هایی که در دوره های زمانی وارد آن می شوند حکم رودخانه ها را دارند. به علت بزرگی دریا تأثیرات این رودخانه های موقتی آن چنان نمایان نیست و حس نمی شود ولی این به معنای عدم تأثیر آن جریانات در ادبیات نیست. برای امتحان بیایید محتوا و فرم ادبیات خود را به چند بازه تقسیم کرده و با هم مقایسه کنید.

تا از حوزه سیاست دور نشدیم یک نکته دیگر هم لازم به ذکر است! زمانی که یک جریان در دنیای سیاست جریان رقیب خود را حذف می کند در واقع اولین قدم را در جهت حذف خود برداشته است ( من می گویم خودکشی)، این امر تا حد بالا و قابل قبولی توسط اهل ادبیات درک شده است اما جریان های ورودی، مخصوصاً جریان های منشعب شده ازدنیای سیاست به سمت ادبیات، با همان ذهنیت و نیازها و واقعیات دنیای سیاست وارد شده و با ادامه همان روند ها کم کم همدیگر را حذف کرده و به همان صورت تدریجی ای که وارد حوزه ادبیات شده بودند از آن خارج می شوند. اصطلاح رود خانه های موقتی اینجا بیشتر مفهوم خود را نشان می دهد.

در پایان  و اگر بخواهم جمع بندی کنم این که: ورود یا خلق جریانی نو در ادبیات از یک خواست و نیاز نشأت می گیرد. در صورتی که این خواست امکان تطابق با خواست جامعه را داشت یا جامعه آن را پذیرفت به حیات خود ادامه می دهد و گرنه کم کم حذف خواهد شد. ایجاد سد یا محدودیت در حوزه هنر و ادبیات و برخورد حذفی ( به هر نیت، چه منطقی و خیر خواهانه و چه از روی غرض و مرض) هرچند خواست ما باشد اما در واقع سوغات دنیای سیاست است( برای نمونه به مکتب های نقاشی که دیگر از شمارش برای یک فرد معمولی خارج هستند می توان اشاره کرد. هرچند من نقاشی کلاسیک را ترجیح می دهم اما آیا این توجیحی برای حذف کوبیسم می تواند باشد؟! کوبیسم زمانی حذف می شود که مخاطب خود بدون توجه به تلقینات من مخالف کوبیسم! از کوبیسم روی بگرداند( تفاوت با سیاست باز هم!!) وگر نه با سوزاندن تمام آثار کوبیسم در سراسر دنیا کوبیسم حذف نخواهد شد).

خلاصه بگویم، در حوزه ادبیات که کسی در آن سرقفلی ندارد و سندی در آن به نام کسی زده نشده است، حرکت برای حذف انواع دیگر ادبیات که از نوع ما نیست آن هم به زبانی خارج از نقد های فهیم و سنگین ادبی (و به جای آن استفاده از توهین و تهمت و سایر ابزار دنیای سیاست)  در واقع و حقیقتاً یک تف سر بالا می باشد.

 

زیاد گفتم از این Х و از خودش هیچی نگفتم!

 

*************    

 و اما شعر:

  

   

کاش دل تنگ ترین آدم دنیا نبودی

دلخسته ترین، خسته دنیا نبودی

تو هستی و تو هستی و تو هستی و تو

کاش تویی بود و تو تنها نبودی

  

***********

  

یک لب که فرو بسته ز فریاد

زلفی که برای دلبری رفت به باد

  

آرام گرفته ای سرم رفت

لبخند نزن به من، بزن داد

 

آرام گرفته ای گمانم مردی

در این سکوت سرد خرداد

  

آغوش گشوده ای به مکر یک خواب

خوابی که کودکی به من داد

  

آغوش گشوده ای اسیرم گیری،

پنهان کنی مرا ز صیاد؟!

  

در بند و اسیر مرا چه سودی؟!

ای داد ز تو، ز بند ز بیداد

 

*********

حرف آخر:

بچه تر که بودم شب ها واسه این که خوابم ببره به من گفته بودند: چشمات رو ببند و فکر کن توی یک دشت بزرگی و یک گله گوسفند اونجا هستن و تو باید اونا رو شمارش کنی؛ پس چشمات رو ببند و شروع کن به شمردن!

من هم همین کار رو می کردم، چشمام رو می بستم و شروع می کردم به...یک، دو، سه،چهار و... هنوز بیستا از گوسفند ها رو نشمرده بودم که یک دفعه سر و کله یک گرگ پیدا می شد!! من هم احساس وظیفه می کردم و دنبال گرگ می کردم! اون قدر که دیگه از پا می افتادم و خوابم می برد.

اما حالا دیگه خیلی وقت که من و گرگه از دنبال کردن هم خسته شدیم. به توافق رسیدیم! حالا من تا بیست می شمرم و گرگه می یاد، بعد گله رو به اون می سپرم و می خوابم.

 

خدایا! از گرگ درونم... گرگ درون آدما... که به بودنشون عادت کردم، می ترسم... ولی... ولی می خوام که باز دنبالشون بگذارم.

 

  
نویسنده : شهاب آراسته ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٩
تگ ها : شهاب آراسته