ص صداقت

"  ص صداقت "

 

توی قطار نشستم. قراره بعد مدت ها وبلاگ رو به روز کنم. بعد مدت ها که به رو خودم نمی آوردم که دو ماهه به روز نکردی، توی این روزای آخر سال و سال آخر... شاید که  نه، همش به این مطلبی که امشب چند دقیقه پیش خوندم ربط داره. ما هم که ایرانی و کلاً همیشه جو گیر!!

مجله همشهری جوان شماره 302. مطلبی به عنوان گزارش یک جنگ. زندگی یک دختر مبتلا به سرطان. غزل.

توی قطارم. مسیر تهران. بغض گلوم رو گرفته بود. گریه نکردم. با مشتی ریش و سبیل که باز داره بلند می شه مثل قبل. با 3 همسفر ایرانی.ایرانی های دوست داشتنی. ایرانی هایی که به ظاهر قضاوت می کنند:

 طرف لباسش تنگه! مشکل اخلاقی داره.

طرف کروات می زنه! تازه به دوران رسید است.

طرف ریش داره! از این بسیجی ها و انصار حزب اللهی هاست. ( مثل الان من!)

طرف موهای سر و ابروش ریخته! از این سرطانی هاست.

و هزاران هزار طرف دیگر. اصلاً به اندازه تعداد آدم ها اینجا طرف وجود داره. ما ایرانی های دوست داشتنی... !!

حالا فکر کن به غفلت و از سر دل یک قطره اشک از گوشه چشمم سر می خورد... بیا و درست کن! طرف با مشتی ریش و تریپ حزب اللهی واسه یک دختره به اسم غزل اشکش در اومد...

بعد حالا بیا و ثابت کن واسش که : احمق جان ! به حال خودم و تو گریم گرفته و گرنه اون دختره به اسم غزل به ریش داشته من و ریش نداشته تو می خنده که الکی ادای زنده بودن رو هر روز به شکل روز قبلش بازی می کنیم.

یادم توی تابستون یک پسره رو توی احمد آباد و راهنمایی می دیدم که با موها و ابروها ریخته و بدنی لاغر به سختی راه می رفت ولی گاهاً می دیدمش. بعد با دل خوری تو دلم می گفتم : بابا جان تو دیگه باید بری یک چله بگیری با خدا خلوت کنی و الغوث الغوث بگی تا شاید فرجی بشه! نه اینکه بیای تو راهنمایی بچرخی، اون هم با این شکل و قیافه.

خدایا اعتراف کرده و اعتراف نکردمون رو ببخش. خوب چه کنیم. من هم یکی از همین ایرانی های دوست داشتنی هستم! با تمام خصوصیت های طبیعی ایرانی های دوست داشتنی.

حالا حق دارم به خاطر همه چی ها بغضی داشته باشم تو گلوم؟!

و " صداقت گل نایابی است"

یادم نیست قطعه ای از چه شعری هست و اینکه اصلا از کجا تو ذهنم مونده؟! ولی...

این روزها کمبود صداقت توی دنیا موج می زنه. می دونم این شاید از اون جمله های کلیشه ای مزخرف باشه. چون این روزها صداقت یعنی چیزی که آدم رو به هدفش برسونه... یعنی دروغ. اصلاً دروغ عین صداقت می مونه، وقتی غلظت دروغ بیشتر از صداقت می شه.

"روزگار غریبی است نازنین"

 این رو دور میدون اول مدرس توی بیرجند یکی نفر روی دیوار نوشته بود...

"هرکه  از راه رسید، تبری با خود داشت"...

و البته هنوز هم " صداقت گل نا یابی است."

 

***************  

الان دو روز از نوشتن قسمت بالا می گذره. خوبی ننوشتن روی کاغذ اینه که دیگه نمی تونی خط بزنی. دارم حاضر می شم برای برگشتن به مشهد. یک حس نیاز به تغییر دارم.

گاهی آدم ها صداقت رو نشونه ای از یک ضعف شخصیتی می دونند. گاهی توانایی دروغ گفتن رو یک ارزش می دونند. در حالی که یادشون رفته که سست ترین خانه خانه زیبای عنکبوت هست.

دلم می خواد امام موسی صدر زنده باشه. چقدر دلم می خواد. ولی نمی دونم چرا واقعاً؟!

صادقانه بگم یک حس نیاز به تغییر دارم توی خودم.

منتظر یک خبرم. هنوز نرسیده. شاید وقتی آیینه ها رو به روز کردم خبر هم معلوم شده باشه و شاید قابل ذکر هم باشه. سعی می کنم قبل از سال جدید به روز کنم آیینه ها رو.

 

*************** 

 

و اما شعر:

 

 

خوش به حال اهل دوزخ

که در این سوز عجیب

آتش افروخته کردند به زیر و برشان.

 

 

**************

 

 یک نفر می خندد

و به این حادثه نادر و کور

لبریز می شود

فنجان دلم

باز از شوق و امید،

و ترک هایش

خیس می کند

صفحه دفتر این سینه خشک،

          (تازه می شود لک های گوشه کنار دلم،)

...

یک نفر می خندد

و به این خنده

امید

باز بر دلم می ریزد.

 

****************  

 

 

وقتی که فقط به قدر هوس های خود مردی

وقتی که در خلوت اتاق، دست و پا گیر می گردی

 

وقتی که وقت ها شبیه هیچ وقت نیست

وقتی که حوصله ای برای گفتن نیست

 

وقتی که سرما سوز می شود بر گونه ات

وقتی که حس می کنی فرق داری با هم گونه ات

 

وقتی که دنیا با تو دارد سر بازی

وقتی که فکر می کنی خدا هم می خواهد تو ببازی

 

وقتی که مادرت زن بابا شده

وقتی که "وقت زن گرفتن شما شده!"

 

وقتی که گم می شوی به جای تکرار میان تکراری ها

وقتی که میل می کند به بی نهایت دل تنگی ها

 

وقتی که بین این شلوغی ها  به دنبال خودت می گردی

وقتی است که به دنیا بگی که " چه قدر تو نامردی!"

 

 

****************** 

حرف آخر:

خبر الان رسید. الحمد الله رب العالمین.

 قدرت درک خواسته هات و اتفاقات رو به ما بده، زیاد... اونقدر که دیگه چرا نیاریم وسط. یا علی مددی.

  
نویسنده : شهاب آراسته ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٠
تگ ها : شهاب آراسته