س سایه س سپید

" س سایه س سپید"

 

سلام. سلام هم "س" داره. هوا سرده. سرده هم "س" داره. اونجا هوا چه طوره؟!

نمی دونم چی باید بگم. از صبح تا الان که ساعت 10 شب فقط 38 ثانیه با یک آشنا صحبت کردم. اون هم تبریک عید گفتم. خودم هم زنگ زدم.

منت؟! نه بابا چه منتی! منت هم از اون کارا احمقانه ای که ارزش نداره، البته وقتی خوب فکر می کنی. این رو گفتم تا بگم چرا نمیدونم چی باید بنویسم.

اصلاً نمی دونستم به چه حرفی رسیدیم. ولی خوب حالا می تونم با مخاطب خیالی حرف بزنم.بهتره بگم مخاطب ها. مخاطب های بالقوه! از همه بهتره.

اما چرا س سایه؟ چرا س سپید؟

اینم از اون سؤال هاست! دلم می خواست یاد ی روزهایی بیفتم. اون روزها اگه به کسی می رسیدم و توی حال و احوال پرسیدن طرف می گفت :" ای! می گذرونیم!"، ی نگاهی بهش می کردم که یعنی: بابا چی رو داری میگذرونی؟! زندگی رو؟! وقت رو؟! اونا که به زحمت شما نیاز ندارن! خودشون می گذرن!! تو این بین چه غلطی می کنی؟!

حالا تو جواب حال و احوال پرسی آدما می گم:" ای! می گذرونیم!"، بعضی هاشون هم یک نگاهی بهم می اندازن که یعنی...

تنهام.مثلی که چند لحظه پیش صبح بود. چه زود به الان رسیدم. بهش که فکر می کنم حالم گرفته می شه. تا 3 ساعت دیگه هم دارم تو رخت خواب گاری کوپر می خونم و ... تنهایی ی خوبی هایی هم داره. به قول این نویسنده دیوونه: نبود حس تعلق!

فکرت کمی آروم ( البته به عنوان یک دروغ شیرین، بپذیرین! ) و حداقل اینه که به کار کسی کار نداری و کسی به کارت کار نداره. حرف هم نمی زنی مگه با خودت یا با مخاطب های بالقوه غایب (کامل تر شد!!) ! اصلاً حرف عامل اصلی همه مشکلات هست. یادم که یکی این حرف رو گفته ولی یادم نیست کی! آخه آدم ها زیاد حرف می زنند.

تنهایی آدم رو دیوونه نمی کنه... فقط باعث می شه آدمهای دیگه رو به شکل دیوونه ها ببینی!! توی تنهایی باید حواست باشه که نه سراغ مریضی بری نه برخی کتابها! جفتشون به یک اندازه مشکل سازند. از جمله اون کتاب ها همین کتاب گاری کوپر که البته جون می ده توی تنهایی بخونی!! البته اخطار رو مثل همیشه قبلش دادم. خواهی پند گیر و خواهی...نمی دونم چی!

اگه می خوای توی تنهایی بمونی اول از همه گوشی همراه مبارک رو باید خاموش کنی!! الان یک پیامک! اومد برام. نوشته: اگه می تونستی از هر کسی یه صفت برای خودت برداری کدوم یکی از صفات من رو بر می داشتی؟! بعدش همه نوشته این پیامک رو برا بقیه بفرست نا جواب های جالبی گیرت بیاد ولی قبلش جواب من رو بده. البته من هم یک جواب جالب بهش دادم. شما هم دوست دارید توی این پیامک شریک شید .

از نوشتن لذت می بردم. اون هم توی سایه سپید. تنها نشریه ای بود توی دوره خودش که حرف دیگه ای می زد. بعدش ولی زیاد شدن. حرف ها هم زیاد شدن. دیدم توی شلوغی حرف زدن بی فاید است. دیگه بستمش. به 7 رسید ولی. شد یک یادگاری برای مخاطب های بالفعل قدیمی که حالا بالقوه فراموشش کردن.

اسمش رو گذاشتم سایه سپید. آخه سایه معمولاً تاریکه. آدم نمی دونه توی تاریکی چه خبره. ولی سپیدی روشنه. سایه روهم  روشن می کنه.

بسه! هرچی صورتمون رو با خاطرات نوستالوژیک سرخ کردیم بس! اصلاً خوبی تنهایی اینه که لازم نیست صورتت رو واسه کسی سرخ کنی. می تونی خودت باشی...ولی اگه این دنیا با هر چی توش و هرچی توش نیست بگذاره.

چه قد بد می نویسم. محاوره ای محاوره ای! چه عیب داره؟! خوبی تنهایی همینه.

 

اما شعر، باز هم کوتاه(آخه این آینه لعنتی همش میگه هیسس):

 

 

 پنجه انداخته در پنجه من

 تا بسنجد عیار مردی من

 

 عجب حریف نا مردی است

 مرگ خیز برداشته به سوی من

 

*********************  

 

 از گوشه لبم آویزان بود

 بوسه ای تر، بوسه ای تازه

 نچشیده طعم آن را گفت:

 تلخ است، شیرینی پیوند دو بیگانه.

 

 

********************* 

 

 دل تنگی هایم را به باد می سپارم

 طوفان به پا می شود.

 

 

********************

 

حرف آخر: راستی امروز عید غدیر بود. عیدتون مبارک.

  
نویسنده : شهاب آراسته ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٥
تگ ها : شهاب آراسته