"الف آغاز"

"الف آغاز"

یکی از همین سال های ١٣٠٠ شمسی بود که احتمالاً تو یک روز گرم یک هو افتادیم وسط هفت میلیارد آدم دیگه. خیلی اند ها!

گذشت و گذشت و گذشت و... تا رسیدیم به الان که باز هم داره می گذره. حال این بین اینکه بگم کجاییم یا کی متولد شدم و از این حرف ها خیلی مهم ؟! اگر هم هست باشه میگم، امروز فردا ...فعلاً بهتره حواسمون باشه که داره می گذره و می گذره و می گذره و...

از این "الف آغاز" تا "نون پایان" و چند تا حرف بعدش کلی حر ف هست واسه گفتن. اما حالا...

****************

تیتر وبلاگ رو میخواستم بذارم " انسانم آرزوست!"، چون واقعاً آرزوم ؛ ولی گفتم بعد حرف در می آرن که : بله، چه تریپ ها و نوستالوژیک بازی هایی!! ولی آخه مگه انسان بودن هم خاطره می شه؟ شده؟! یا نشده؟!

بگذریم به غیر از اینکه آرزوم بود، یک دلیل هم داشتم ( رو راستش ردیف کردم!)، نیما! توی دست نوشته هاش که جدیداً چاپ شده (نه خیلی جدید!) یک جا داره:

"مادرم آمد 100تومان آورد جلوی عظام الدوله شمرده، داد. ولی پول مرا درمان نمی کند، من به ذره ای حس عالم انسانی احتیاج دارم."

خدایش بیامرزد، آدم صاف و ساده ای بوده؛ ولی خوب امروزه نمیشه آدم بی غل و غش باشه، این جوری زندگیش می لنگه و ی چیزش کم، بعدش هم بین کلی بازیگر می شه سیاهی لشکر!

بعد گفتم ( این بعد مربوط به تیتره!) قرار بود از شعر و این حرفا اینجا بگیم ، " از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست " دیگه چی؟!

پس گفتیم باشه "بشنو از دل ضربه ها" . بد هم نیست، به مذاق اونایی هم که بیان خوش بیاد حداقل اولش.

فکر کنم باز زیاده گویی کردم، چه کنم. با این که کلی حرف دارم، گوش بیکار یا حوصله گفتن و شنیدنی نیست، البته کسی هم نیست این دور و بر. تازش هم به قول دکتر شریعتی: "...حرف هایی هست برای نگفتن، و ارزش عمیق هرکس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد..."

البته این حرف ابتدا داره و انتها داره ولی خوب ...

اما اصل مطلب و 2 سال پیش و:

از کودکی با تکان های گهواره خوابم می برد

دستی تکانم داد

می خواست متوجه او شوم

اما خوابم برد!!

********************

باران چه خبر از دل من داری تو؟

چه امیدی به کویر دل من داری تو؟

بهر دل دادن من اگر می باری

بیهوده هوای دل من داری تو!

*********************

از شقایق ها پرپر شدن آموختیم ما

از رفته ها سفر کردن آموختیم ما

بر لحظه ها دگر دل نبازیم ما

از مرگ بر لحظه ها شوریدن آموختیم ما

عقل در فکر چرا ها اسیر گشت

از دل سر به باد دادن آموختیم ما

خورده مگیرید که نان نداریم به کف

از عاشقی نان فروختن آموختیم ما

سری دگر برای آسایش نمانده است

از دار ها بی اعتباری سرها آموختیم ما

دیگران بارها در جهان عشوه کردند

از مرگ دیگران سادگی آموختیم ما

 

اما... اول و آخر که نداره، آخه هر اولی هم که خودش ی آخر و هر آخری هم اول، خوب آخرش هم که همین جاست، آخر "الف آغاز" ، پس

"هو العشق"

 

تذکر اول: بعضی جاها اگه نامفهوم بود فتحه و کسره و ضمه ها رو جابه جا کتید شاید جواب داد.

تذکر دوم: این سه تا شعر مال 2 سال پیش بود . گفتم اگه بگم شاید خوب باشه،همین.

  
نویسنده : شهاب آراسته ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٦
تگ ها : شهاب آراسته