ز زندگی

ز زندگی

 

 

    اول باید از همه دوستانی که در پست قبل  به من لطف داشتن و پیغام گذاشتن و ابراز همدردی و محبت کردن، تشکر کنم.قسمت پیام های دفعه قبل رو خالی نگه داشتم. نمی دونم گاهی بعضی کارها شاید دلیلی نداره. شاید دلم می خواست مطلبم تنها باشه، بی شریک و تنها بمونه، شاید می خواست همیشه توی ناباوری بمونه...هنوز چشم انتظار رسیدن صحنه هفت تا از خواب بیدار بشه...

******************  

    

ساعت 19 روز 31 شهریور

   

    دلم می خواد صورتک هام رو کنار بگذارم. آقا مهندس روز های کاری، شهاب دانشگاه بیرجند و ... خسته شدم از بازی آدم ها. اگه حال و حوصله خوندن رو ندارید، فکر می کنید یک مشت شعار ها و حرف های تکراری می شنوید یا اگر حرف های دل حال گیره تا همین جا بسه؛ گفتم همین اول کار بگم تا تکلیف مشخص بشه. یا علی مددی!

****************** 

     

زندگی صحنه یکتای هنر... زندگی هزار صحنه داره!

  

همه چی آرومه...

  

جلوی آینه واستادم. یکی توی آینه هست که به من زل زده.حس می کنم خودش رو نگه داشته یک جورایی بی تفاوت ولی نه یک نگاه عاقل اندر سفیه داره. من احتمالاً خوشحالم ؛ آخه دارم بهش می گم:

_ درسم  تموم شده، مهندس شدم، کارت معافیت دارم، کار می کنم، حقوق دارم، فوق لیسانس هم قبول شدم. دیگه چی می گی؟!

دستش رو 3 بار می زنه روی یک چوب و با پوزخند می گه:

_ گیره چه آدم احمقی افتادم.

چند بار خواستم بشکنمش. نمی دونم چرا این کار رو نکردم. قیافش همون جور مونده، آروم. ولی من حتماً عصبانی ام؛ آخه می گم:

_ چه مرگته؟

_ یعنی واقعاً حالیت نیست؟!                        
_ دوست داری با من بازی کنی؟

_ چرا خودت رو به خریت می زنی؟!

_ ازت بدم می آد.

_ بی خود طفره نرو.

_ می دونی چی؟!

_ هیسسس....هیسسس...

آینه به من می گه هیس، شایدم من به آینه می گم. می خورم حرفام رو تا که بغض بشن و و گلو گیر، تا آخرش دق بشن و یا فریاد. نمی دونم...

زندگی شاید همین. خوردن کلی حرف. زدن کلی  حرف. اصلاً حرف زدن. شایدم فقط حرف.

 

ببار ای بارون ببار...

 

    از چند شب پیش شروع شد. اولین بارون بعد یک تابستون...(هرکی یک نوع تابستون داشته؛ گرم، خشک، سرد ... من چه می دونم!) توی یک پارک بودم. شب بود. یگ گوشه ای دو تا پسر با یک دختر یک چیزی مثل سیگار می کشیدند. تعجب کردم چه طور صدای صرفه شون در نمی آد. بچه حساب می شدند. شایدم دود نداشت! قبلاً که کشیدنی ها دود داشتن. برگشتم. تو راه یک سگ کوچولو رو دیدم بغل یک دختره. همه از دیدن سگه لباشون به خنده تکون می خورد. دختره هم کلی حال می کرد.

    زندگی شاید همین! دود کردن یک سیگار، یا دود کردن یک سیگار بی دود. احساس رضایت کردن، حتی از خنده بقیه به سگ بغلت. خوش به حال مردم جامعه من. با چه چیز هایی راضی می شن و لذت می برند ولی... زندگی شاید همبن.

    

پس ار آن غروب رفتن...

  

     ترمینال بودم. یک دفعه یاد بلیط گرفتن برای بچه ها افتادم. یاد دسته جمعی رفتن به بیرجند،

 یاد بیرجند، یاد همه یاد ها، یاد این شعر. دلم گرفت. از ترمینال زدم بیرون. چشمم به حرم افتاد. یاد لحظه های برگشتم به مشهد افتادم، که تا چشمم به حرم می افتاد کلی از خواسته هام رو ردیف می کردم. یک دفعه از حرم ناراحت می شم. سر می گردونم. ولی ... دوباره چشم می دوزم به حرم.

     زندگی شاید همین. زندگی یعنی شاید همین یاد ها. زندگی یعنی یاد کردن؛ از یاد بردن؛ به یاد آوردن؛ یعنی که یاد.

    

عقاید نو کانتی از آن تو... شقایق " نورماندی" از آن من...

  

زندگی چی؟! زندگی همین. " همین " ساده ترین تعریف پیچیده دنیا است.

زندگی یعنی نوشتن این مطلب در حالی که میلیون ها نفر دیگه توی همین لحظه به میلیون ها فکر متفاوت فکر می کنند.

زندگی یعنی خوندن این مطلب در حالی که...

زندگی یعنی همین. یعنی معلوم نبودن انتهای یک مطلب تا پایان خوندن یا نوشتنش.

زندگی یعنی 10 ثانیه غیر قابل پیش بینی آینده.زندگی یعنی کمتر از 10 ثانیه. یعنی همین الان.

 

******************* 

دو تا چشم سیاه داری...

زندگی شاید یک شعر باشه. 3 تا شعر نو و کوتاه. کوتاه چون بلند نمیشه گفت. آخه آینه می گه هیسسس.

 

    

  چند قطره آب و شکست نور

       میله های قفس را شکست

  گربه جستی زد به سوی قفس

  لیک پرنده خوشحال است

  که حصار آزادی هنوز بسته است.

************************  

 

 زندگی می خندد

 

  من به مرگ خوش بینم

      مثل سادگی کوچ پرستو ها

         پر کشیدن ساده است،

  زندگی می گوید:

  - مرگ نیست به معنای نبود

      پس هر سکوت فریادی است

         به بلندای همان عمق سکوت.

**********************‌‌

   

  لب های کبود

  سوزش سینه

  و محدوده دید سیاه شده ی

                           این سیگار های تیر غلیظ،

  تف می شوم به روی روزگار

  دختری با دستمال کاغذی

  در سطل آشغالی

   مچاله ام می کند.

*************************  

  

 حرف آخر:

 

خدایا،چگونه زندگی کردن را به من بیاموز...حتی اگر چگونه مردن را هیچ وقت یاد نگیرم. کاش می شد زندگی رو بیشتر از تو دوست نداشته باشم.

 

  
نویسنده : شهاب آراسته ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٢
تگ ها : شهاب آراسته