ظ ظلم

" ظ ظلم "

 

" الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم "

 

شعر والا پیامدار فرهاد با این حدیث شروع می شه و چقدر دوستش دارم.

خیلی وقت ننوشتم. قرار بود هر ماه اینجا رو به روز کنم ولی نمی دونم مشکل از " دل خوش سیری چند؟!" هست یا شاید کاملاً بر عکس!

روزهای معمولی معمولی که عادی عادی دارم سر می کنم.

حتی خاطرات روزانه رو هم چند ماه که ننوشتم. یا هیچ چیز نبوده یا اون قدر بوده که نشد نوشت. زندگی واقعی بین همین نبود و بوده که من نداشتم. واسه همین تمام صفحات دفتر خاطرات روزهام سفیده.

 به " ظ " که رسیدم می دونستم از چی بنویسم، ولی از دل نوشتن وعادی بودن به هم نمی خوره.

از خود ظلم بیشتر از ظالم نفرت دارم. ظالم یک مخلوق خداست. همون خدایی که آدم های نازنین رو خلق کرده که وقتی بهشون فکر می کنی از شدت دوست داشتنشون اشک توی چشمات جمع می شه.

اما بدم می آید از ظلم هایی که شنیدم، ظلم هایی که دیدم، ظلم هایی که چشیدم ... ظلم هایی که کردم...

توی اعتقادی که من بهش دل بستم گرفتن یک پر کاه به زور از دهان مورچه ظلمه!! دیگه تهش رو خودت بخون.

دلم می خواد یک دل سیر زار بزنه... واسه همه چیز... واسه هیچ چیز...

خستم از این همه شنیدن و دیدن و ...باز صد دفعه تکرار می کنم " هی! نباید ایده آل باشی " ... خره ایده آل کیلو چنده؟!

از این که می بینم به خیلی از این عادی ها عادت کردم از خودم خسته می شم.

دلم گرفته الکی الکی ... شایدم خیلی واقعی...

یکی از آشنا ها پیامکی فرستاده بود که:

" ... نبار بارون زمین جای قشنگی نیست ..."

این روزها به معمولی ترین سرگرمی های عادی ترین مردم سرگرمم.

 

*********************

و اما شعر:

 

باد می برد سرت را

سرخ و سفید و سبز

               جانت را،

 

می شوی پنهان به زیر خاک

بغل می کنم تو را

               قبرت را،

 

کودکی هایت بخیر، خنده هایت

تا ورق می زنم آلبوم

              عکست را،

 

خسته بودی از جان کندن جان

حال آسوده و راحت بکن

             خوابت را،

 

بغض و اندوه و اشک و آه

کی توان فراموش کرد

             خاطرت را...

 

************** 

  

 

خشک

خالی

سرد

ابر و باد و مه و خورشید

بی کارند.

 

***************

پاییز است
هوا سرد و پر از سوز
درخت ها پیر
زمین زرد
اشک از گوشه چشم آسمان لبریز است
پاییز است
سرت از حرف
سرم از درد

حرف های نگفته از لبم لبریز است
پاییز است
دلت از من
دلم از تو
دلم از غم لبریز است.

 

*******************

 

حرف آخر:

ازت آرامش و آسودگی رو خواستم، دادی؛ خودم خواستم، مرسی. دلم رو هم رازی کن تا رازی بشه...

 

  
نویسنده : شهاب آراسته ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱
تگ ها : شهاب آراسته