ر روز، ر راز، ر رود، ر رفتن... ر لعنتی

ر روز، ر راز، ر رود، ر رفتن... ر لعنتی

 

 

" هو الحبیب"

 

گویا نمی شه بدون نوشتن از کنار این ر لعنتی رد شد. می خواستم یک "رفت" خالی بنویسم و بگذرم ولی...

 

صحنه اول

 

خوشحال بودم. خواهر زادم که دنیا اومد گفتم از رود بنویسم. از جاری بودن زندگی، یک یادگاری که براش بمونه. یک دنیا حرف برای کسی که تازه چشم باز کرده  و بیشتر از یک فاصله 10 سانتی رو نمی تونه ببینه. باید براش بگم. از هرچی دیدم، همه خوبی ها...

 

********************

صحنه دوم

 

زیاد طول نکشید. ساعت 2:30 گوشیم زنگ خورد. یک خبر...هیچکس دیگه ای هم خبر نداشت... به هر کی زنگ زدم بی خبر بود. باورم نشد... تا ساعت  3:30 که از پشت یک دیوار تنها نگاه می کردم، تنها می شنیدم... تنها... باورم نشد...

 

********************

صحنه سوم

 

باورم نشد...

 

 *******************

صحنه چهارم

 

حالا همه دیگه خبر دار شدن. بعد از مدت ها خیلی از دوستان رو می بینم. فکر نمی کردم ولی اینجوری. کاش نه اینجوری. بچه ها از راه دور هم اومدن. حسودیم شد وقتی دیدم برای این همه آدم مهم بوده... یاد حرف دیل کارنگلی می افتم:" اگر تصور می کنید مردم به شما علاقه دارند به این سوال پاسخ دهید: اگر شما امشب بمیرید چند نفر برای شرکت در مراسم تشیع جنازه شما خواهند آمد؟!"

شروع می کنم به حساب کتاب. شاید برای هفتم چند نفری خبر دار بشن. همین... حسودیم شد.

تازه فهمیدم چقدر خوب بوده... با همه خوب.

 

******************* 

صحنه پنجم

 

اون چهارشنبه لعنتی باعث شد از ر رفتن بنویسم ... چقدر سخت رفتن یکی رو ببینی که روزی بودنش رو دیدی، چقدر سخت اگه اون یکی آشنات باشه و چقدر سخت که یک دوست باشه. یک دوست که با همه خوب بود...

 

*******************

صحنه ششم

 

شب شده. راه می افتم سمت حرم. تا چشمم به حرم می افته اخم هام می ره توی هم.

دو رکعت. یک رکعت با آیة الکرسی، یک رکعت با 10 تا سوره قدر.

می گه اون به اینا نیاز نداره. راست میگه. این ماهاییم که به خوندن این نماز شب اول نیاز داریم. ماهایی که هنوز این ور خط موندیم. شاید این جوری تحملش برامون راحت تر شه...

 

" و استعینوا بالصبر و الصلوة".

می گم: من که خیلی وقت حاضرم برای رفتن... چند سال می شه که از خودم، این مردم، این دنیا، این آمد و رفت های تکراری و... خسته ام...

شاید تنها دلیل این موندن بودنش... اونی که همیشه بوده و هست... خوب همینه! خدا مزه رفتن رو نچشیده...

 

******************

این جا رو چند بار نوشتم و خط زدم.چی می شه گفت.

خبرش باور نکردنی بود. به بهترین دوستام بدترین خبر رو دادم. همه بی خبر بودن.

خانم میزبان یک انسان خوب بود.توی این قحطی انسان، چه برسه به خوبش. پاک و مهربون، یک انسان از نوع خوبش...

جوری که باعث حس حسودی می شه، توی صحنه چهارم.

حالا...

نمی دونم... شاید خدا فقط می خواست آرزو به دل دیدن یک انسان خوب از این دنیا نریم، شاید دلیل حظور کوتاهش این بود. شاید فقط همین غم رو نچشیده بودیم و باید دچارش می شدیم تا آب دیده تر بشیم... شاید خدا به ما حسودیش شده بود که اون بین ماست نه پیش اون...شاید.

 

" ما اصاب مصیبة الا به اذن الله"

 

********************

صحنه هفتم:

 

پا شو. صبح شده. نمازت قضا می شه. همه چیز یک خواب بوده.

 

********************

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست...

 

******************

استاد نوری هم رفت. صدایی که دوست دارم.

 

******************

می ترسم از موندن، از مرداب شدن. کاش رود بشیم. جاری بشیم تا به دربا برسیم. کاش یک روزی ما هم دریا بشیم...

 

*******************

ماه رمضون شروع شده. همه "ر" ها بد نیستن.

 

*******************

یک شعر، بدون اصلاح شدن از چند ماه پیش تا حالا.

 

 ای نام تو بهترین سر آغاز

 این چه بازیست که کرده ای تو آغاز؟!

 

 ما را ز گل  تو آفریدی؟!

 بهتر ز گل تو هیچ ندیدی؟!

 

 شیطان که ز آتش آفریدی

 حق داشت که سجده او نکردی

 

 گفتی که به بهشت اندر آیید

 آنجا تا ابد شاد بمانید

 

 آخر سر حرف خود نماندی

 ما را ز بهشت خود تو راندی

 

 آخر به گناه چیدن یک گندم

 این گونه حکم کرده ای به مردم؟!

 

 گفتی که در زمین بمانید

 تا لحطه مرگ صبر نمایید

 

 بعد از آن به بهشت من در آیید

 آنجا دگر تا ابد بمانید

 

 آخر به بهشت چرا فریبی؟!

 بیهوده امید به مردم چه می دی؟!

 

 گیرم که به بهشت باز گردیم

 با حوریان تو هم ساز گردیم

 

 گر بار دگر به گندمی دست زنیم

 حکماً فرمایی به خاک باز گردیم!

 

 بهتر که به آتشم در اندازی تو

 تا بیش از این کفر نشنوی تو

 

  دانم دل من نسوزد آنجا

 چون گندم تو نیز بسوزد آنجا

 

***********************

 من

 تو

 ما

 شما

 ایشان

 ...

 او کجا جا ماند باز؟!

 

*******************

 حرف آخر:

 

                 خدایا...

 

  
نویسنده : شهاب آراسته ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٢
تگ ها : شهاب آراسته