د دوست: آخرین حرف دوران دیوانگی

" د دوست: آخرین حرف دوران دیوانگی"

 

 

گفتا که من ترنجم که اندر جهان نگنجم

گفتم به از ترنجی لیکن به دست نه آیی

 

گفتا تو از کجایی که آشفته می نمایی

گفتم که من غریبی از شهر آشنایی

 

اسمش رو گذاشتم " د دوست: آخرین حرف دوران دیوانگی "، حقیقت خسته شدم، هرچی از دنیای واقعی فرار کردم بس!

به قول علی رضا قلی " پناه بردن به عواطف و احساسات راهی برای رهایی از تضاد ها و گرفتاری هاست به جای تحلیل واقعی در مبارزه."

پس این آخرین حرف دوران دیوانگی رو پر و پیمون نوشتم تا تموم شه.

" د دوست " درد رفتن ها و رفته هاست.

این روزا دوست دارم بنویسم . . .

 

**************************

 

صحنه اول:

 

از دوست به روزگاران مهری نشسته بر دل

بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

 

- نمی دونم چرا فکر می کنم در مصرع دوم به جای " حتی " گاهی " الا " هم شنیدم؟! شاید چون همیشه شکل " الا " شو به چشم دیدیم این طور فکر می کنم...

- از همون اول باز شروع کردی حرف های تکراری و قدیمیت رو؟!

- نه، شکایت نمی کنم، غرهم نمی زنم. دوستای خوبم، خیلی خوبم، حتماً خیلی خوب بودن. مگه می شه گفت همه بد هستن و من خوب؟! خیلی خود پسندی می خواد، نه!؟ پس حتماً برعکسش درست، به خاطر همون هم همه رفتن.

- همه می رن! دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره!!

- آره ولی کاش از این بعد همه دوستای خیلی خوبم و همه آدم های خیلی خوب یک کاری بکنن؛ یک کاغذ دستشون بگیرن که روش نوشته : " من رهگذرم " همین! این جوری آدمهای بدی مثل من بی خود خوشحال نمی شن؛ بی خود دل نمی بندن؛ بی خود اون ها رو " دوست " خطاب نمی کنن و آزارشون نمی دن!!

بد می گم با انصاف ها !؟

 

**************************

 

میان صحنه اول:

 

من که خیلی وقتها پا پیش نگذاشتم، خودشون اومدن جلو؛ گفتن: " دوست!؟ "

 من هم گفتم: آره " دوست".

 من که نرفتم گدایی دوستی جایی. رفتم!؟

 شایدم آره، رفته باشم.

 خدایا دستی که دراز می شه خالی بر نگردون!

 

**************************  

 

صحنه دوم:

 

- این روز ها ... کم کم دارم سعی می کنم خوب بشم، عاقل بشم، بشم مثل بقیه!!

باید همه چیز ها رو با عقل بسنجم؛ ارتباط هام منفعت طلبانه تر باشه؛ به کار کسی کار نداشنه باشم؛ به این فکر کنم چه طور بیشتر در بیارم تا بیشتر بخورم تا شاید دیرتر بمیرم؛ برای کسی ارزش قائل نشم تا شاید این طوری ازش عقب نیفتم؛ به کسی هم دل نبندم؛ همه احساس هام رو بزارم کنار، این همه احساس زشته! آره، عاقلانه باید همه چی رو سنجید.

- خواهی نشوی رسوا هم رنگ جماعت شو! آخرش فهمیدی؟!

- آره، بد جور فهمیدم؛ آخه اگه مثل بقیه نباشی حتماً بدی، وقتی همه خوبن، وقتی همه خیلی خوبن. این روزها باز دارم ریش می گذارم ... اگه بذارم دیگه نگهشون می دارم. آخه وقتی ریش داری، اون هم بلند، کسی دیگه به کارت کار نداره، می تونی یک خورده نفس بکشی تو این هوا، بعد می تونی خودت رو گول بزنی که آره، یک چیزی هست که آدمهای خیلی خوب دیگه کنارم نیستن، یک چیز واقعی هست، به واقعیت مشتی ریش!!

این روزها دارم یاد می گیرم که چه جوری مثل بقیه خودم رو گول بزنم، مثل بقیه زندگی کنم.

- دیوانه شدی باز!؟ این حرف ها چی!؟

- راستش آره. این روز ها فقط دوست دارم دیوونه شم. وقتی این همه آدم های خیلی خوب دور و برم همه عاقلند، من ترجیح می دم دیوونه باشم. ترجیح می دم مثل بقیه عاقل نباشم. زندگی عاقلانه این آدم های خیلی خوب رو دوست ندارم. تازه می فهمم شاید واسه همین تمام دوست های خیلی خوب و عاقلم رفتن.آخه همه از یک دیوونه بد فرار می کنن.

این روزها فکر می کنم این دنیا واسه من زیادی یا من واسه اون!؟

- این مزخرفات چی داری میگی؟!دیوونه!! کی می خوای عاقل شی!؟

- باشه دیگه نمی گم، سعی می کنم عاقل بشم. از خودم خسته شدم، بهتر کمی آدم خوبی بشم.

 

*************************

 

میان صحنه دوم:

 

... ساعت 10:30. از وقتی که اومدم تو این اتاق همش ساعت 10:30 بوده. مسوؤل هتل احتمالاً تازه یادش افتاده من قرار بود ساعت 8 برم بیرون. دیروز آدرس رو هم گرفته بودم ازش. شاید هم کارگر خدماتیش در مورد من ازش پرسیده که هستم یا نه. دیروز که اتاق رو تمیز کرده بود یک کیک و چند شکلات از تو یخچال برداشته بود.

یک دفعه با اون شکم گندش پشت پنجره اومد. دیدم دستاش رو برد بالا و کوبید تو سرش. حتماً یک وای بلند هم گفته؛ اون هم با لهجه سمنانی و کش دارش.

احتمالاً خون های رو تخت و  گردن کج من رو دیده بود. وا رفته بود. حال چه کار بایست می کرد!؟ یک جسد تو هتلش بود، شایدم هنوز زنده بودم. ...

 

************************* 

 

صحنه سوم:

 

وقتی کسی به ما احتیاج داره، خودمون رو می گیریم، احساس برتری و بزرگی می کنیم، یک حال خاص. فقط وقتی که خودمون محتاج یکی می شیم، می بینیم که ای وای چه بد کردیم.

کاش ما آدم ها خوبی کردن و خوب بودن رو نشانه ضعف نمی دونستیم. کاش!

 

***************************

 

  

پس صحنه پایانی:

 

 گفت : یک نقطه می خوام.

گفتم: واسه چی؟

گفت: برای پایان.

گفتم: چرا؟!

گفت: آخه سر خط منتظرم هستند.

 . . .

منم گفتم: شرمنده تموم کردیم!!

همین.

 

************************** 

 

و اما شعر:

 

  

  راه آمده ام بسیار

  پاهایم خسته است،

  بر دست کشیده ام بارم را

  دست هایم خسته است،

  درد  از همه تنم جاری است،

   

  گره می زنم خودم را به دار

  شل می شود همه انقباض های تنم

   

  ای وای پس خستگی هایم کجاست؟!

 

 

*************************** 

 

  گورکنی را انتخاب کرد

  به عنوان حیوان خانگی،

  می رود که بمیرد،

  گورکنش را هم با خود برد

  تا مرده اش روی زمین نماند.

 

 

***************************

   

  هیچ کس اینجا تنها نیست

  آنکه تنها بود مرد،

  آنکه رفت زیبا بود

  من که ماندم زشتم.

 

 
***************************

 

  هیچ چیزت شبیه من نیست

  نه صورتت

  نه صدایت

  نه لطافت دستانت،

  خدا مگر خودش آدمت کند حوا.

   

   

***************************

   

حرف آخر:

 

 خدایا بگذار آخرین حرف دوران دیوونگی رو هم بزنم:

 راستی خدایا تو هم خوبی خواستن برای کسایی که بهت بدی کردن رو دیوونگی می دونی؟!

 اگه دیوونگی باشه برای آدمهای خیلی خوبی که بودن و رفتن که خوبی خواستن خوبه، نه؟!

 پس اونایی که اومدن توی دل ما، حالی کردن، خطی کشیدن، بعد هم تخت گاز رفتن، خدایا حفظشون کن، باشادی به همراه بهترین ها. 

 

  
نویسنده : شهاب آراسته ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۸
تگ ها : شهاب آراسته