" ج جنگ "

 

" ج جنگ "

 

 

خیلی وقت می خوام این مطلب رو بنویسم، اما چی بگم ؟! ما که ( الحمد الله، گوش شیطون کور و کر!) نه جنگ دیدیم و نه صدای توپ و تانک به گوشمون خورده؛ حداکثرش صدای ترقه های چارشنبه سوری بوده که اون هم ممنوع شده.

شاید بگی: مگه تو تلویزیون نگاه نمی کنی، فیلمی، اخباری....؟!

خوب منم می گم: فیلم، فیلم. (توضیح 1: این یک جمله دو کلمه ای است ساخته شده از یک کلمه! یکبار در جایگاه فاعل و بار دیگر در جایگاه فعل. نیاز به فعل ربطی هم ندارد و به جایش یک " کسره " آخر " فیلم" دوم می آید! اگه از این توضیح خوشت نیومد می تونی کمی مدرن تر شی از دید پست مدرن نگاه کنی، اون وقت می شه یک " فیلم " رو جای یک جمله جا زد!! )

بله، می گفتم: فیلم، فیلم. این رو از من که یک دوره روزنامه نگاری مفصل گذروندم (توضیح2: می خواستم بگم که " یک دوره روزنا... " !!) قبول کن. چرا؟! چون به هر حال جنابعالی از دید یک فیلم بردار( تازه اگه کارگردان و تدوینی در کار نباشه!) ، اون هم از یک دریچه بی جان، با دید محدود و مهم تر از همه بی روح یک شی ( دوربین فیلم برداری) واقعه را نگاه می کنی که قادر به نشان دادن واقعیت نیست حتی اگر بخواهد!

هرچند هم که نمیشه به آنچه می بینیم بی اعتنا باشیم.

اصلاً ما که با هم " جنگ " نداریم...باز هم حق با شماست!

  

اما "جنگ"،... "جنگ" بد! چه "جنگ" خوب باشه چه "جنگ" بد، "جنگ" بد که بدتر هم هست. هرچند شاید "یکی" بگه: " جنگ، جنگ !" (توضیح 3: می توان این را هم یک جمله دو کلمه ای حساب کرد، البته به صلابت جمله توضیح 1 نیست، چون گوینده اش فرق دارد!!)

  

چی می گفتیم؟! ... بله، شاید یکی بگه: "جنگ، جنگ!" خوب و بد دیگه نداره!

خوب این جمله هم جای گفتگو داره، یعنی باید بر اساس جامعه شناسی معرفت جناب مارکس بریم ریشه های اجتماعی، تاریخی و عوامل خارجی و محیطی که باعث شده جناب " یکی " این حرف رو بزنه پیدا کنیم و سپس... البته بنده که حوصله این کار رو ندارم چه برسد به سپسش! شما رو نمی دونم.

 

راه دیگه بررسی این موضوع از دیدگاه جناب " ابن خلدون" بر اساس فلسفه تاریخ است. در این حالت خود پدیده "جنگ" را می توان در طول تارخ بررسی کرد ( نه افرادی که در باره آن نظر می دهند ) و پی ببریم که آیا "جنگ" قابل تفکیک به خوب و بد هست یا خیر؟!

چی شد؟!!

یکی نیست بگه این چه بحثی راه انداختی؟ حالا خودت چی می گی؟!

اما اینکه من  چی میگم ( هرچند که می دونم مهم نیست! ) این که: وقتی در واقعه ای ماهیت انساتی انسان زیر سوال برود، نمی توان حکم به خوب بودن آن واقعه داد! مگر اینکه این واقعه خود در راستای حفظ ماهیت انسانی یا ارزش دیگری در سطحی بالاتر و برتر بود، می توان حکم به خوب بودن آن واقعه داد!

مثلاً بحث دفاع در برابر یک تهاجم، که قابل قبول بوده و عقل و فطرت توأمان به آن حکم می دهند.

چی تر شد؟!!!

 

باور کنید خوبم وملالی نیست جز دوری دوستانی که که هر یک دل من رو با درخت اشتباه گرفتند و روش یادگاری نوشتند و رفتند به سلامت، بر هم نگشتند ی نگاه بندازند ببینند چه طورم؛ خوبم...خوب، خدا رو شکر.

       

************************  

        

   در آخرین لحظه تردید کرد

                 که آغاز " جنگ " تردید است،

   لحظه ای بهانه اش را از یاد برد

   لحظه ای تردید

   جانش را برد،

   - بر خاطری دیگر چنین گذشت -

   لحظه ای شک در جنگ

             شاید به بهشتش برد.

  

 

**************************

 

   بدترین حالت دزدی این است

   که سگی از تو بدزدد،

   این روزگار سگ

   آخر تو را از من دزدید،

   تو نبودی و من تنها را

   شغالی با خود برد،

   دلی در سینه نداشتم که سهم او شود

   خوش به حال سگی شد

   که تو را با خود برد.

 

 

**************************

 

   آن شب که دلم گرفته بود بهانه تو را

   خندیدی و گفتی فراموش کنم تو را

 

   سالی گذشت و چه قدر جای تو خالی ست

   هر شب که دل می گیرد بهانه تورا

 

   بارها گفتمش که فراموش کند تورا

   اما چه کنم که در سر دارد هوای تو را

 

   هر شب بهانه و بهانه و نبود تو

   کرده است سیاه این تکرار روزگار مرا

 

   دل هست و سرش نمی شود حرف آدمها

   با دیدن خنده ای بیچاره کرده است مرا

 

 

****************************   

 

    اگر بیدم، اگر بادم، اگر بند

   به یادت بوده ام

   تا بود بودم.

 

************************* 

 

  

خدایی یکی این حرف رو ( که پایین تر آوردمش) به تو بزنه باز هم حالی واست می مونه بشینی حرف بزنی و بنویسی و شعر هم بگی ؟! ... چی دارم می گم ؟! نمی دونم، اما مثلاً تو که می خونی می دونی داری چی می خونی؟؟!... نمی دونی! داری دردنامه می خونی.

 

" کسی نشنید چی گفت، اما چشماش داشت حرف می زد، من هم که محو چشماش بودم، نه اینکه الان بتونم بگم رنگ چشماش چه رنگی، نه محو چشماش بودم که راست راست تو چشمام نگاه کرد و گفت :

                                " بی تو به سر نمی شود هم آخر به سر شد!!" "

 

" یا مقلب القلوب "

  
نویسنده : شهاب آراسته ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٢
تگ ها :

توضیحی در مورد " ث... "

توضیح در باب "ث ... "

 

باید دیدم رو نسبت به خدا عوض کنم. وقتی نگاه می کنم می بینم که گاهی چه دید بدی دارم. اینکه چشم به راه باشی همه چیز رو خدا فراهم کند یا کارها رو خدا درست کنه و حظورش رو همیشه برات ثابت کنه.... این جوری فکر من ضعیف هستم و خدا رو هم کوچیک کردم به اندازه کوچکی خودم تا بتونم حسش کنم تا ضعفم را بپوشاند... همیشه به این شکل خدا پرستی بدبین بودم و نمی دونستم خودمم گاهی دچارشم.

باید قوی تر شد، برای همین هم به خدای بزرگتری نیاز دارم. تصمیم گرفتم خدایی که کوچیکش کردم رو با خدای بزرگی عوض کنم. تصمیم گرفتم دیدم رو نسبت به خدا عوض کنم.

 

" هو العظیم "

  
نویسنده : شهاب آراسته ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٢
تگ ها :