" ث ... "

" ث ..."

 

رسیدم به " ث ... " و کلی " ... " که همیشه تو حرف هام هست، اونایی که نمی تونم بزنم یا اونایی که شنیده نمی شن پس چرا بگم؟!

 

خوب رسیدیم به " ث "، می خواستین از چی بنویسم؟ بگم مثلاً " ث ثریا " ؟! خوب بعد ثریاش رو از کجا پیدا کنم؟! و بعدش چی؟! دیگه چی؟ " ث " مثل ... مثل ... همین 3 نقطه! مگه " ث "، " س "، 3 نقطه نیست؟! خوب این هم که " ... " (سه نقطه) هست دیگه!!

اصلاً مگه " ث " با " س " و حتی با " 3 " فرقی داره؟! همه سه اند دیگه! حالا مثلاً به " سیب " بگیم " ثیب " خورده نمی شه؟!

حال بحث ندارم، قبلاً هم گفتم خیلی وقت من اصلاً با هیچکی بحث ندارم. تازش هم با این فلسفه ای که من واسه " ث " چیدم بحث هم کنیم معلوم حق با کی!! پس از این هم بگذریم. همه عمر رو گذشتیم و داریم به آخر ها نزدیک می شیم اینم روش!!

 

 

***********************

 

داشتم فکر می کردم! می دونم کار احمقانه ای این روزها، ولی خوب کارهای احمقانه تری هم تا حالا کردم، مثلاً هفته پیش یقه خدا رو گرفته بودم، اونم دو دستی، و کلی چرا چرا می کردم!

که این چه وضعی؟! چرا به اون هایی که می خوام نمی رسم؟! چرا نمی رسونیم؟! چرا چیزهایی که دوست داشتم رو از من گرفتی؟! چرا حالم گرفته؟! چرا اصلاً من رو آفریدی؟! چرا باید اینجا باشم؟! چرا این جوری؟! چرا اون، اون طوری وضعش اون طوری و من این طوری، وضعم این طوری؟! " ... " و باز، این چه وضعی؟!

آره شاکی بودم، باز خوب شد کفر نگفتم و فقط پرسیدم، حالا ی خورده همچی جدی تر!! آخه چیزهایی رو که می بینم و می شنوم و کنار هم می گذارم " ... " یک دفعه حالم و دلم می گیره.

 

دلم واسه خودم تنگ. دلم تنگ واسه اون روزهایی که بزرگترن دغدغه(امیدوارم درست نوشته باشم! ) زندگیم این بود که وقتی معلم کلاس دومم می گه یک جمله با " ماه " بسازید، منظورش " ماه آسمون " یا " ماه سال " ؟! ( توضیح: کلاس دوم به خاطر همین مورد (درک متفاوت)، درس املآ و انشآ رو 18 گرفتم. شاید معلم بنده خدا نمی دونست یکی از شاگرداش این قدر زیاد می فهمه! شایدم برعکس! اما معلوم شد اولی درست تر!! )

حالا چی؟! به جایی رسیدم که یقه خدا رو می گیرم. دست مریزاد، عجب نمک نشناسی!

ولی آخه ما که می شد نباشیم و داشتیم می رفتیم، تو نگهمون داشتی، پس چرا " ... " ؟!

دیدم ای بابا، تو که خیلی بدهکاری، به خیلی ها،حتی به خودت چه برسه به خدا.پیاده شو، پیاده شو با هم بریم.

گفتم اوستا رحیم، دل پری دارم، خوب می دونی. اونایی که من رو می شناسن هم از دل پرم خبر دارن، تو که خدایی! از این چه کنم چه کنم، بیارمون بیرون ما رو. این چرا هامون رو حل کن و ...

والصابرین... والصابرین ... والصابرین ... المقربین...

چی دارم می گم؟!

 

**************************

 

دیروز... هیچی!

 

این هم برای آخر کار، هنوز کامل نیستن، ولی اگه امشب ننویسم دیگه معلوم نمی شه کی حس و حال نوشتن باز بیاد. بد چیزی حس و حال!

 

 

تا آمدم که بگویم من تو را ... رفتی

تا آمدم که به پرسم آخر چرا ... رفتی

نه بودنت بودنی بود و نه رفتنت رفتن

تا آمدم که بسپارمت به خدا ... رفتی

 

**************************

 

چشم انتظار چه ای، که دنیا عوض نمی شود

بیهوده از همه می پرسی، که چرا عوض نمی شود

 

گفتی برو تا هوایی عوض کنم

باشد ولی با رفتن من که هوا عوض نمی شود

  

گیرم که " سارا " تمام انار های خود به " دارا " دهد

با این همه باز هم که " دارا " عوض نمی شود

 

گفتی از این تقدیر و روزگار دلت پر است

هر جا روی چه سود، چون که قضا عوض نمی شود

 

**************************

 

فشار رسیده به بالاتر از غیر مجاز

باید محتاط بود در این جهان پر از غیر مجاز

    

آب باید اضافه کرد به تمام بطری ها

تا درصدشان برسد به کمتر از غیر مجاز

   

باز دارم به تو فکر می کنم

تویی که همیشه هستی بهتر از غیر مجاز

 

هر روز بیشتر دور می شوی از من

به کجا میروی با این سرعت بیشتر از غیر مجاز؟

 

به دنبال تو می آیم به هر جا روی

تویی که نخواستی آن بهشت پر از غیر مجاز

 

 

به قول متخصص ها  باید هر صفحه ای یک چیدمان ثابت داشته باشه. ما هم که همیشه آخر کار یادش می افتیم. چه کنیم...به این خاطر و به یاد این شب ها

                                                                " ببخش "

  
نویسنده : شهاب آراسته ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
تگ ها :