"ت نو "

" ت تو "

 

 خیلی وقت می خواستم بنویسم، از همون روز اول می دونستم قراره به " ت تو " برسم.از همون اول روز شماری می کردم، و وقتی رسیدم، ترسیدم.

 آره می ترسم، می ترسم " ت تو " تموم بشه و ...

 

چی بگم ؟! از کلی حرف که نزدم ؟! تازه حالیم شده دلای کوچیک ما آدما چه قدر جا داره،جا واسه کلی حرف و هزارتا ...

چی بگم ؟! اگه بخوام بگم همش پر میشه ازاین سه تا نقطه ها (...) !

 

آخه چی می تونم بگم از " ت تو " ؟!

آخه " تو " که حرف نداری ...

 

********************

 

اولش بگم، این شعر که بچه سر راهی نیست! شناسنامه داره، تاریخ تولد داره، کلی یادگاری داره، آخرای سال، یک جمعه، با یک جمع، با هم بودن، حرف داشتن برا گفتن و حرفی نزدن و کلی حرف دیگه، پس سر راهی نیست!

 

 باز هم همان نگاه همیشگی

 گوشه ای نشستن و فرار های همیشگی

 

 باز هم ترس یا شاید بی تفاوتی

 باز هم سکوت همان جواب همیشگی

 

 در بین جمعی و باز هم بیگانه ای

 این است همان احساس همیشگی

 

 بغضی که بوده است همراه من از بچگی

 باز می شکند با بی محلی های همیشگی

 

 باز باید روم به لاک تنهایی

 تنها چاره ام در این لحظات همیشگی

 

 نمی توانم که بسپارمت به فراموشی

 این است مرا آن درد همیشگی

 

 می بارم به سان آسمان یک روز بارانی

 آری اشک همان دوای همیشگی

 

 *******************

 

 " تو " ...

 " تو "...

 " تو "...

 سیزده بار نام " تو " را بر زبان آوردم

 به جرم نحسی سیزده " تو " را  از من گرفتند،

 هیچ نمی دانستند

                به" تو " که می رسم

                                             زبانم می گیرد !

 

 

 ******************

 

 قرار نیست تموم شه ...

 پس   

" بسم الله "

  
نویسنده : شهاب آراسته ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٥
تگ ها : شهاب آراسته