" پ پریدن ‌"

" پ پریدن "

 

ساعت 1 بامداد، وقت خوبی واسه نوشتن نیست، چون خسته ای، اون قدر که نمی تونی رو کلمات فکر کنی، گاهی جمله بندی ها خراب می شه، گاهی هم توی آوردن کلمات تأثیر گذار کم می یاری. فقط یک خوبی داره، چیزی که می نویسی درجه اصالت و مرغوبیتش بالاست؛ یعنی از سنگین سبک کردن های عقل این بین خبری نیست، نه که نخواد، نمی توه!

 

یکی از جمعه های تیر ماه، ماه من، داره شروع می شه. این روز ها روزهای خستگی، کلی وقت  آزاد، کلی کتاب، کلی ندونستن که چه کار باید کرد، کلی کار که باید کرد و کلی بی حوصله گی و افسوس از دست دادن امروز با همه چیزها، با همه آدم هاش و تصمیم برای استفاده از فردا و ...باز هم فردا مثل دیروزش می شه!

ی جور به این وضعیت چسبیدم؛ راحتی، بی درگیری فکری، زندگی ساکت، یکنواخت، با چراغ خاموش و خواب کننده.

 

" پ پریدن ". می خواستم حرف های دیگه ای بزنم . فانتزی و قشنگ با ترکیب نوستالوژیک و روشنفکری ولی...

ولی روی دیوار اتاقم چشمم به یک آیه می یفته؛ خودم نوشتمش، با خط خودم!

 

    "... و من یتق الله یجعل له مخرجاٌ * و یرزقه من حیث لا یحتسب و من         یتوکل علی الله فهو حسبه ان الله بلغ امره...* "           سوره طلاق آیه 2.3

  

خودم رو نمی شناسم، مثل خیلی از ما ها.

اون قدر هستیم که هیچکس! جز خودمون نمی دونه اندازمون رو، اون چه که واقعاٌ هستیم پشت صورتک های رو چهرمون، پس کسی نمی تونه ما رو بفهمه و محدود کنه. ولی ما می تونیم خودمون خودمون رو محدود کنیم! چرا؟ چون زندگی در یک محدوده مشخص و ثابت و یکنواخت راحت تر از هر چیز دیگه!!

این جور زندگی هم که یک مرگ تدریجی! از یک مرده هم چه توقع " پریدن " !؟

یاد ی داستان می افتم. میگن مردی رو یخ زده در حالی که از یک طناب، محکم آویزون بوده در یک کوهستان پیدا می کنند، در حالی که فاصلش تا زمین فقط چند سانت نا قابل بوده!

 فقط کمی " پریدن " لازم بوده نه پر شدن!

خیلی چیزها تا الان پر شدن. الان هم تا چند لحظه دیگه پر می شه، مثل کودکی هامون.

کلاغ پر...

هرکس خودش می دونه چه عظمتی داره و فقط خودش می تونه به اون برسه، واقعیتی که خودم هم به کار نمی برم ( کاش یکی به دادم می رسید) ، و این جای تلخش... و با مزه اش.

مسخره است وقتی میگم تلخی با مزه است ولی خوب ...چی دارم میگم شد 1:30 !

فردا جمعه است؛ مثل هر روز. از خیلی ها بی خبرم، از همه، از خودم هم ...

به قول جین وبستر " وقتی که قلم روی کاغذ می گذارم، دیگه نمی فهمم چطور پیش می روم."

این رو بذارین به حساب دل تنگیم واسه اونایی که ازشون بی خبرم، واسه همه، واسه خودم...

 

****************************

 

این جمله رو دیروز تو سقوط کامو خوندم:

" انسان این گونه است، نمی تواند بی آنکه به خودش عشق بورزد دیگری را دوست بدارد."

واقعاٌ این طوری؟! هست!؟ نیست!؟ به ما چه!؟ انسانم آرزوست که به ما ربط نداره. مراجعه شود به " الف آغاز" و "ب بعدش" !!

 

*****************************

 

اما...

 

مرغ شب ناله تلخی زد و گفت :

                                           " که سحر نزدیک است "

-  این خیال خواب از چشم ها ربود -

باد خندید و گذشت،

گل سرخ بر خود لرزید ،

 اما سحر باز نیامد !

 

******************

 

غنچه از گل پرسید :

                           خار ها از بهر چیست؟!

گل خندید و گفت :

                        این ها لباس ماست،

                                     حافظ تن و بقاست،

غنچه این را نخواست

تن خویش را بی خار بیآراست،

بر همه فخر فروخت

تا سرانجام

                ساقه اش را برید

دستی که او را به پشیزی فروخت.

 

 

حقاً که حقی، ما هم که ناحق، به حق حقیقتت دلم گرفته،خودت می دونی. حق که اول و آخر نداره، اونم وقتی تو باشی. پس...

"یا حق"

  
نویسنده : شهاب آراسته ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها :

" ب بعدش "

" ب بعدش "

 

به "ب بعدش" رسیدیم، یعنی بعد از "الف آغاز" حالا نوبت "ب بعدش"، و بعدش؟! نمی دونم، چرا اصلاً بعدش؟! به قول یک قول معروف، اون قدر بعدش بعدش می کنیم که این "بعد"  می آد و می ره و ما هنوز... پس تا هست ، بهتره برم سر اصل مطلب.

اما اصل مطلبی هم نیست ، یعنی نمی شه گفت بین کلی حرف کدوم حرف اصلی تر و زودتر باید گفته شه، تا دیر نشده.

می خواستم نقل رطب خوردن خودم بگم. " بعد" گفتم که چی بشه، کی دوست داره منع بشه؟! چرا اصلاً باید بگم؟! چرا باید برا بقیه جالب باشه؟!

می خواستم بگم چند روز پیش که رفته بودم برا خرید تا وارد مغازه شدم، چند نفری که اونجا مشغول صحبت و بحث بودن تا من رو دیدن ساکت شدن و سریع رفتن دنبال کارشون. البته به علت وجنات جدیدی بود که یک سالی دارم!! اونا با دیدن یک صورت ترسیدن! می خواستم این رو بگم، ولی مگه خودم این جوری نبودم یا نیستم؟!

نمی دونم... می خواستم بگم که به زور خندم رو کنترل کردم و بجاش کلی تو دلم بهشون خندیدم .

می خواستم بگم بعد از این سر خوشی حسابی دمق شدم! آخه یک دفعه یاد ترس هام افتادم. آره! و بد تر از همه وقت هایی که عامل ترس یکی مثل خودم بوده. حالا که فکر می کنم چه طور داشته تو دلش بهم می خندیده، حالا که می فهمم چطور بازیچه تفریح و سرگرمی یکی دیگه شدم، حالا که می فهمم اجازه دادم به یکی که...آره، درد بزرگی فهمیدن.

می خواستم یک مشت از این حرف ها بگم، خوب شد نگفتم، دلیلی نداره بگم و کسی بخونه و "بعد " بگه خوب به ما چه مربوط؟!

 می خواستم آخرش هم مثل آدم های ریش سفید بزنم تو خط نصیحت که بابا ترسیدن یعنی اجازه سوءاستفاده از خودت رو به یکی دادن، سوءاستفاده از شخصیتت که مهمترین و باارزش ترین دارایی یک آدم، درعوض یکی با بازی با این مهمترین دارایت سرگرم شده و بهت می خنده!

می خواستم بگم ولی خوب نمی گم، به من چه، هرکی اختیارشو داره. تازه یکی دو لاخ سفید که بیشتر تو محاسن ما نیست، که اونم فقط خودم می دونم!

می خواست بگم که می گن! بهترین کار وقت ترسیدن لبخند زدن، یعنی تا یکی بهت گفت "پخ" تو لبخند بزنی، یک لبخند عاقلانه البته!

"بعد" گفتم بابا ترسیدن از این کار (لبخند زدن) که راحت تره! بذار هرچی می خواد بشه! راضی باش به رضای خدا، هرچی هست! یعنی ترسیدن تو این رضا هست!؟ نیست!؟ من چه می دونم.

یاد یک حرف از " ارمیا" می افتم، می گم خوش به حالش.

"اون قدر کارمون پهلوی خدا گیر است که دیگر بنده های خدا به حساب نمی آیند. "

ولی خوب این حرف هم مال توی یک رمان، رمان!

 

                                          ****************

 

آخر خرداد تو روزنامه ها چشمم به عکس یکی خورد. یکی که به قول بعضی از این مدرن و پست مدرن ها، همه چی رو قاطی کرد داد خورد ملت، " بعد" هم خودش گیج شد هم بقیه رو گیج کرد!

چی بگم ، من که خیلی وقت هیچ بحثی ندارم با هیچکی، مدرنیته هم که به ما نمی خوره، حداقل به قیافمون، فقط یک جمله تو جوابشون بس : یک آدم کلاج، خطوط راست رو هم کج می بینه و "بعد" می گه خط ها کج اند!!

کمتر کسی این طور پیدا می شه، برا من که عجیب و باورش سخت :

 " قلمم را بشکنید، زبانم را ببرید و لبهایم را بدوزید، حسرت یک آخ را بر دلتان  می گذارم.  "

 

چه بشری بوده، حالا سوزن رو ولش، بگو یک پخ تا دو متری پرواز کنیم!

معلوم دیگه، دکتر از ما هم از مدرنیته دورتر بوده، خیلی دیگه پرت بوده، وگر نه این حرف ها چی!

این شعار ها چی!

ای بابا باز داریم به بحث "انسانم آرزوست" نزدیک می شیم، آقا این به ما چه؟! قبلاٌ که گفتیم هیچ ربطی به ما نداره ( رجوع شود به الف آغاز)!!

 

                                             ***************

 

داشت یادم می رفت، چریک ترین دکتر یا دکترترین چریک دنیا رو...

" من اما از کودکی همواره چشم به آسمان می دوختم و دوست داشتم همراه با نگاهم از این زندگی خاکی رها شوم"

                                                                                                        م.چمران

                                            ***************

   

چند تا دل ضربه دیگه مال همین چند روز اخیر. تصحیح نشده، می گن باید بشه ولی چنین عادتی ندارم.

 

 وقتی که احساس تنهایی می کنی،

کز می کنی،

پاهای جمع شده را جمع تر

می فشاری به سینه

 بیشتر،

چون کودکی کوچک می کنی خود را،

تازه می بینی

چقدر زود بزرگ شده است،

کودکی که هنوز تمام نکرده بازی خود را!

 

 ********************

ای دو چشمانت تمام راز من

ای فدای آن دو راز این جان من

بر شب تارم چو ماهی، تو بتاب

ای فدای روی ماهت  جان من

 *********************

وقتی که بازی مساوی برده دارد

مرده در قبر خویش هنوز هم جان دارد

بیهوده به زندگی اصرار دارد

آنکه چون من هزار سوال بی جواب دارد

 

گیرم که تیغ تیزی هم به دست دارد

اما چه خبر از خنچر پشت سر دارد؟

آدم که از ازل نشان حماقت دارد

بیهوده امید به اعجاز مجدد دارد

 

نمودونم زیاد عجله کردم یا شاید باید یک کم صبر می کردم. ولی چیزی که دم دستم بود رو گفتم .حتی این دل ضربه ها رو، دنبالشون نگشتم. چی بگم!

" حقاٌ چیزی که باید گفته بشه گفته می شه، چیزی هم که نباید گفته بشه، خوب نمی شه  . یا علی مددی.  " 

  
نویسنده : شهاب آراسته ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢
تگ ها : شهاب آراسته